شنبه ۲۶ نوامبر ۲۰۱۱

آشنايي با افكار و عقايد كارل ماركس (قسمت دوازدهم و پایانی)


7- قضاوتي درباره عقايد ماركس

ژرژ سورل عقيده داشت كه چگونگي درك و تعبير و تفسير عقايد ماركس بستگي به ذوق و سليقه و طرز فكر شخصي و فردي دارد. حقيقت اين است كه مهمترين و اساسي‌ترين كتب ماركس يعني سرمايه پر از نكات تاريك و اشتباهات بارز مختلف است و حتي نويسنده در جلد سوم آن مطالبي اظهار داشته كه صراحتاً ناقض نظريات دو جلد اول است. شيوه نگارش ماركس چندان دلپذير نيست و مطالعه آثارش بسيار دشوار است تا آنجا كه به عقيده شارل ژيد بيشتر كساني كه به كتاب سرمايه استناد مي‌كنند، آنرا نخوانده‌اند!
مكتب ماركس از پاره‌اي جهات بي‌شباهت به مكتب اصالت فرد نيست چرا كه به وجود و نفوذ كامل و غير قابل اجتناب قوانين تغيير ناپذير اقتصادي قائل گرديده است. اين حكم حتي به تحول اجتماعي نيز تعميم داده شده است چنانكه ماركس مي‌نويسد: «همواره قوانين نهفته و غير قابل انعطافي حاكم بر تحولات تاريخي است». به علاوه كارل ماركس كه مانند كلاسيكها اقتصاد را مستقل از سياست و اخلاق مي‌دانست، قدم فراتر نهاده آنرا حاكم بر كليه شئون زندگي انساني دانست.
از نقطه نظر علمي در حال حاضر كمتر كسي به دفاع از عقايد ماركس برمي‌خيزد ولي انكار نبايد كرد كه اين صاحب‌نظر توجه علم اقتصاد را به مطالعات جامعه‌شناسي و تاريخي و قبول اصل نسبيت معطوف داشته و حتي پاره‌اي مؤلفين منتسب به مكتب اصالت فرد را از قبيل ويلفردو پارتو (Vilfredo Pareto) تحت تأثير قرار داده است. پارتو براساس نظريه مبارزات طبقاتي «قانون» نويني در مورد چگونگي انتخاب طبيعي افراد برگزيده و خواص جامعه بيان داشته است كه جالب توجه به نظر مي‌رسد.
خشونت افكار و عقايد ماركس بسياري از خوانندگان او را به شگفتي واداشته است. در آثار او كوچكترين نشاني از انسان‌دوستي (Humanitarisme) نيست و قانون و اخلاق و ديانت و خانواده و ميهن مورد تمسخر قرار گرفته و محكوم شده است. طبقات و گروههاي اجتماعي به نزاع و مبارزه با يكديگر دعوت و برادري و محبت و تعاون به كنار نهاده شده است. «مبارزه يا مرگ. مبارزه خونين يا نيستي» اين است شعاري كه در كتاب فقر فلسفه از طرف كارل ماركس عنوان و تبليغ شده است.
علت انتشار و توفيق عقايد ماركس چيست؟ بي‌شك و شبهه جنبه پرماجراي آن. تاريخ انساني همانند نمايشنامه پرماجرايي معرفي شده كه بيننده را در حال التهاب و انتظار و نگراني نگاه مي‌دارد تا فاجعه نهايي كه سرآغاز رهايي قطعي است فرار رسد. هر كارگر صنعتي بازيگر مؤثر اين نمايشنامه قلمداد شده است كه سرانجام به سود كامل و بي چون و چراي او به پايان خواهد رسيد.
ماركس مبشر اين رهايي و نجات نهايي است و عجب نيست اگر او را آخرين پيامبر بني‌اسرائيل خوانده‌اند.
عقايد او ارزش تبليغاتي كم‌نظيري دارد و به خوبي مي‌تواند در نهضت‌هاي انقلابي مورد استفاده قرار گيرد.
ماركس عقايد مكتب خود را علمي مي‌خواند، حال آنكه درست عكس آن صحيح است. ماركس طبقه كارگران صنعتي را ستمديده‌گان ناحق اجتماع مي‌خواند كه برگزيده جبري تاريخ براي نجات بشريت هستند و همين بيان شايد سبب اصلي توفيق تبليغاتي افكار او باشد.

پايان

آشنايي با افكار و عقايد كارل ماركس (قسمت يازدهم)


6- عقايد پاره‌اي از مخالفان مكتب ماركس

چنانكه گفتيم ماركس از توصيف جامعه اشتراكي آينده كه به عقيده او سرانجامِ غير قابل اجتنابِ تحول اقتصادي و اجتماعي است، خودداري كرده است. برخي از صاحب‌نظران در مقام تشريح و توصيف اقتصادي كه به معناي دقيق كلمه، سوسياليستي يعني فاقد تجارت و داد و ستد، پول، قيمت، بازار و مؤسسات اعتباري باشد، برآمدند. يكي از آنان شافل (Schaeffle) اظهار داشت كه در اجتماعي كه مكانيسم قيمتها براي تطبيق طبيعي عرضه و تقاضا و توليد و مصرف وجود نداشته باشد، خواه ناخواه بايد از طريق توسل به آمار ميزان آنها را تعيين و تنظيم و با اعمال قدرت مصرف عمومي را به آن محدود كرد. در چنين اجتماعي اندك آزادي فردي و انساني وجود نخواهد داشت و بدون آزادي و اختيار انسانها ترقي واقعي ميسر و مقدور نخواهد بود.
در سال 1904 بورگن (Bourguin) در كتابي تحت عنوان سيستم‌هاي سوسياليستي و تحول اقتصادي (Les systemès socialistes et l' évolution économique) مشكلات ناشي از برقراري اقتصاد اشتراكي را مورد بررسي قرار داد و گفت چنين اقتصادي به يك ارتش كارمند غير مسئول دولت احتياج خواهد داشت و سرانجام به هزينه‌هاي سنگين دستگاه اداري و ولخرجي، بي‌نظمي و نابساماني خواهد انجاميد. بورگن نيز مانند شافل تطبيق عرضه و تقاضا را از طريق برآوردهاي آماري بسيار دشوار و حتي غير ممكن مي‌پنداشت.
در سال 1922 آلبرت آفتاليون (Albert Aftalion) نيز كتابي پيرامون مباني سوساليسم (Les fondements du socialisme) انتشار و نشان داد كه گر چه در جامعه سرمايه‌داري بي‌عدالتي‌هاي بسيار وجود دارد، ولي برقراري اقتصاد اشتراكي به پيدايش بي‌عدالتي‌هاي به مراتب بزرگتر خواهد انجاميد و مشكلات اجتماعي دو چندان خواهد شد.
در اين اواخر اقتصاددانان برجسته‌اي چون هايك (F. von Hayek) و ميزس (L. von Mises) مسائل تازه‌اي را مطرح كرده، نه تنها مشكلات علمي متعددي را كه از برقراري اقتصاد اشتراكي به وجود خواهد آمد به تفصيل مورد بحث قرار دادند، بلكه اين موضوع را نيز عنوان نمودند كه نظر به عدم امكان محاسبه اقتصادي در اجتماعي كه فاقد پول و قيمت به معناي واقعي خود باشد، بنيان‌گذاري اقتصاد اشتراكي كامل به نحوي كه ماركس و پيروان وفادار او گفته‌اند، اصولاً ممتنع و غير ممكن است: در چنين اجتماعي تلفيق منطقي و متناسب عوامل مختلف توليد، كه بايد به راهنمايي مكانيسم قيمتها تحقق يابد، غير ممكن خواهد بود. محاسبه اقتصادي در يك جامعه ابتدايي بسيار سهل و ساده است، ولي هر چه اقتصاد كشور توسعه يابد و ساختمان آن كامل‌تر و پيچيده‌تر شود، اين محاسبه نيز دشوارتر مي‌گردد، چنانكه در جامعه امروزي به حداكثر پيچيدگي و دشواري رسيده است. به عنوان مثال در فلان رشته توليد تا چه ميزان بايد از نيروي انسان و تا چه اندازه از وسايل و ابزار فني استفاده كرد؟ آيا بهتر است از ذغال سنگ به عنوان ماده سوختي و مولد نيرو استفاده نمود يا از مواد ديگر منجمله نيروي برق آبشارها؟ در يك جامعه كاملاً سوسياليستي دولت ناچار است خود به اين محاسبات بپردازد بدون آن كه هيچ گونه راهنما و معيار و ملاك منطقي در دست داشته باشد. به ناچار حاصل اين محاسبات چنانكه بايد و شايد مطلوب و رضايت‌بخش نخواهد بود.
در چهارچوبه برنامه‌گذاري كامل كه راه و روش اقتصادي هواداران ماركس بود، كوشش بر اين بود كه تا حد امكان، پاره‌اي عوامل و شيوه‌هاي اقتصاد خصوصي و فردي، به عاريت گرفته شده، مورد استفاده قرار گيرد. منجمله عامل نفع شخصي و مشاركت غير مستقيم در نتايج كار توليد از طريق نابرابري حيرت‎انگيز دستمزدها و اعطاي جوايز و امثال آن به كار برده مي‌شد و دولت مي‌كوشيد تا به وسيله آن ميزان توليد را افزايش داده، از هزينه آن بكاهد. بازار و قيمتها نيز حفظ شد و تنها تفاوت اساسي اقتصاد دولتي شوروي و اقتصاد موسوم به سرمايه‌داري كشورهاي ديگر همانا عدم امكان مداخله و تأثير مصرف‌كنندگان در كار توليد و هدايت مطلق عرضه از طرف دولت بود كه به تنهايي حجم توليدات مختلف، ميزان سرمايه‌گذاري‌ها و توزيع نيروي كار را معين مي‌كرد. ملخص كلام آن كه عرضه كالاها ارتباطي با قيمتها نداشت و كم و كيف آنرا مسئولين برنامه تعيين مي‌كرد و قيمتها را بطور مصنوعي با آن تطبيق مي‌داد.
بديهي است كه در چنين شرايطي مسئولين حكومت كه داراي اختيارات فوق‌العاده زياد هستند بايد مردمي باشند شرافتمند، سليم‌النفس و داراي صلاحيت.
پاره‌اي ديگر از مؤلفين كوشيده‌اند برخي از مباني اقتصاد فردي را در سوسياليسم گنجانده با آن تلفيق كنند و پيشنهاد كرده‌اند كه مكانيسم قيمتها، سود كارفرما و حتي رقابت آزاد به طور مصنوعي در اقتصاد دولتي و اشتراكي مجري شود. آيا افراد جامعه پايبند چنين توهماتي خواهند شد؟ در پاسخ به اين سؤال بايد تأمل بسيار كرد. «رقابت آزاد» هنگامي كه مسئولين واحدهاي مختلف ناگزير از پيروي دستورات مسئولين مركزي هستند، معنايي ندارد و «سود كارفرما» اگر تماماً متعلق به دولت باشد، نخواهد توانست به عنوان محرك فعاليت به كار آيد.
در بسياري از موارد سوساليسم عملاً به برقراي اقتصاد ارشادي و يا مختلط و هدايت اقتصاديات مملكتي بر اساس برنامه‌هاي جامع قبلي انجاميده است كه البته با راه و روش معمول در روسيه شوروي و ممالك مشابه فرق بسيار دارد.

ادامه دارد...

پنجشنبه ۱۷ نوامبر ۲۰۱۱

آشنايي با افكار و عقايد كارل ماركس (قسمت دهم)


5- اجراي عقايد ماركس در روسيه شوروي

پس از انقلاب كبير در روسيه (۱۹۱۷) حزب كمونيست آن كشور كه خود را وارث مستقيم و وفادار افكار و عقايد ماركس مي‌پنداشت، نظريات او را به صورت يك اصل غير قابل انعطاف و تغيير ناپذير در آورد و روش جدل مادي و جهان‌بيني ملهم از ماركس را به تمام شئون زندگي تعميم و توسعه داد. كما اينكه روسها از «نظريه خاص ماركس و لنين» (Théorie marxiste-leniniste) درباره طرز تهيه فولاد، ماهيگيري، جراحي، رياضي و امثال اينها سخن گفته و افكار بشر را در هر رشته كه باشد تحت انقياد و تسلط آن درآورده و هر انشعاب و نافرماني را به شدت مجازات كردند.
از نظر سياسي، حكومت طبقات زحمتكش چنانكه ماركس مي‌پنداشت، بايد در دو مرحله انجام يابد: وهله اول عبارت از نابودي و تصفيه سرمايه‌داري كه به وسيله حكومت مطلقه كارگران و زحمتكشان و تسلط دولت بر جميع شئون زندگي اعم از فردي و اجتماعي تحقق مي‌يابد. مرحله ثانوي هنگامي آغاز خواهد شد كه روحيه عمومي و سودجويي شخصي تغيير و بازده كار افزايش يافته، وفور نعمت در جامعه برقرار شده باشد. آن وقت جامعه اشتراكي واقعي و بين‌المللي برقرار خواهد شد و افراد انساني از هر قيد و بندي آزاد خواهند گشت.
چگونگي تطبيق شيوه اقتصاد و حكومت روسيه شوروي با عقايد ماركس موضوع بحث ما نيست. قدر مسلم است كه قبل از جنگ جهاني دوم، دو بار اقتصاد روسيه با بحراني كم‌نظير و غيرقابل تصور روبرو شد، يكي در سال 1921 موقع حكومت لنين و ديگر در سال 1933 به هنگام زمامداري استالين. علت واقعي هر دو بحران اين بود كه حكومت شوروي نتوانست محرك و مشوق ديگري را جايگزين نفع شخصي گرداند و دشواري‌هاي ناشي از اين امر به خصوص در كشاورزي آشكار گرديد تا آنجا كه قحطي و گرسنگي بر سرتاسر روسيه شوروي حكمفرما شد.
از سال 1921 به بعد روسها كوشيدند تا حدي از روشهاي منتسب به سرمايه‌داري در اقتصاد خود تقليد كنند، من جمله اصول اداره صنايع و طرز پرداخت دستمزدي را كه در ممالك غربي متداول است، مجري داشته و موضوع برابري درآمدها را در بوته اجمال نهاده و حتي مالكيت فردي را تا حدودي قبول كردند. ملخص كلام آن كه حكومت شوروي پس از حذف كليه آزادي‌هاي فردي نوعي اقتصاد دولتي كامل را با تقليد بسياري از روشهاي سرمايه‌داري برقرار كرده بود.
سرانجام در سال 1991 اتحاد جماهیر شوروی پس از سرنگوني رژيمهاي وابسته به آن در بلوك شرق، فروپاشيد. جمهوري خلق چين هم كه قطب ديگر سوسياليسم در دوران حكومت مائو به حساب مي‌آمد، پس از مرگ او در سال 1976 با شعار «ثروتمند شدن شكوهمند است» راه‌حل‌هاي سرمايه‌داري بازار آزاد را در پيش گرفته و همواره بيش از پيش از آرمانهاي مائوئيسم فاصله گرفته است.

ادامه دارد...

یکشنبه ۱۳ نوامبر ۲۰۱۱

آشنايي با افكار و عقايد كارل ماركس (قسمت نهم)


4- تجزيه مكتب ماركس و اختلاف ميان هواداران او

در ابتداي كار هواداران ماركس با كوشش و تلاشي بس شگفت‌انگيز به دفاع از عقايد و توجيه نظرات او برخاستند.
لابريولا (Labriola) در كتابي به نام بررسيهايي پيرامون مفهوم مادي تاريخ (Essais sur la conception matérialiste de l' Histoire) چنين اظهار داشت كه بيانيه حزب كمونيست ماركس، از نظر خود او بياني كلي و عمومي درباره چگونگي تحول تاريخ بيش نبوده كه بر اثر شرايط خاص زمان و مقتضيات اجتماعي به صورت كتاب راهنماي مبارزه سياسي پاره‌اي از فرقه‌هاي اجتماعي درآمده است.
لابريولا در شيوه بيان و استدلال مو به مو از استاد خود پيروي كرده، برقراري حكومت و جامعه اشتراكي را امري غير قابل اجتناب و هر مقاومتي را در برابر آن بيهوده مي‌پنداشت، ولي مي‌خواست كشاورزان و روستائيان «ابله و نادان» را نيز به هواداري از نهضت پيروان ماركس دعوت و تبليغ نمايد و از طرف ديگر با عبارتي زننده از افكار و آراء هربرت اسپنسر انتقاد كرده، او را به باد استهزا گرفت.
در جاي ديگر كتاب خود لابريولا به انتقاد از افكار كساني پرداخت كه براي افكار و آرمانهاي و هدفهاي عاليه مصلحين و راهنمايان بزرگ اجتماعي قدر و ارزشي قائل شده، آنها را در چگونگي تحول بشر مؤثر مي‌پندارند. به نظر لابريولا، اين اشخاص دانسته يا ندانسته مبين و مظهر نيروهاي تواناي مادي هستند كه تنها حاكم بر مقدرات بشري است. مثلاً قيام مذهبي لوتر (Luther) را نبايد نهضتي فكري پنداشت. لوتر در حقيقت علمدار نافرماني اقتصادي ملت آلمان در برابر تسلط دربار پاپها بود، ولي شايد خود اين را نمي‌دانست.
به نظر لابريولا ترقي عبارت از تحقق اختراعات و پيدايش وسائل فني است كه باعث تغيير محيط اقتصادي و اجتماعي و پيشرفت بيشتر انسانها مي‌شود. از اين بيان مي‌توان منطقاً نتيجه گرفت كه لابريولا خود قائل به تأثير فكر و هوش و درايت انساني در جريان تحولات اجتماعي بوده؛ اين خود نفي صريح عقايد ماركس به شمار مي‌رود كه فكر بشري را محكوم تحول نيروها و وسايل توليد مي‌دانست.
بندتو كروچه (B. Croce) صاحب‌نظر و فيلسوف ايتاليايي در كتابي تحت عنوان فلسفه مادي تاريخ و عقايد اقتصادي ماركس (Matérialisme historique et économie marxiste)، اظهار داشته كه فلسفه مادي تاريخ ماركس، در حقيقت نه يك فلسفه واقعي است نه يك نظريه منطقي. تاريخ اجتماعي تنها در شرايط و مقتضيات خاصي ممكن است چنانچه ماركس مي‌پنداشت، عبارت از جنگها و مبارزات طبقاتي باشد. چه بسيارند طبقات اجتماعي كه وجود داشته و دارند ولي تنازع منافعي در ميان آنها نيست و گر نه چرا هواداران ماركس اين همه براي بيدار كردن وجدان طبقاتي و دامن زدن به منازعات و مبارزات ميان گروههاي مختلف اجتماع مي‌كوشند؟ كروچه اضافه مي‌كند كه جوامع بسياري كه به كلي فاقد «طبقه» بوده، وجود داشته است و بنابراين عقايد ماركس را درباره چگونگي تحول تاريخ نمي‌توان به عنوان نظريه‌اي كه واقعيت تاريخي داشته قبول كرد، بلكه فرضيه و تصوري است كه ممكن است به عنوان روش بررسي تاريخ به كار آيد. نظريه ارزش نيز زاده انديشه ماركس است و به عنوان يك وسيله ناقص ممكن است در مورد جامعه سرمايه‌داري مورد استفاده قرار گيرد. چندي بعد يكي از سوسياليستها، واندرولد (E. Vandervelde) قبول كرد كه نظريات و عقايد ماركس مبين عكس‌العمل شديد و افراطي او در برابر معتقدات و شرايط زمان خود بوده و آن چنانكه بيان شده است قابل قبول نيست، منتهاي مراتب بايد معناي عميق آنها را دريافت و از آن الهام گرفت.
از نظر مطالعه عقايد اقتصادي محاورات و مباحثاتي كه ميان دو تن از هواداران برجسته ماركس، برنشتاين (Bernestein) و كائوتسكي، در گرفت شايان توجه بسيار است. برنشتاين بازرگاني بود يهودي و بسيار واقع‌بين كه در انگلستان مي‌زيست و عقيده داشت كه عقايد و نظرات اقتصادي و اجتماعي را بايد در محك تجربه سنجيد. برعكس او كائوتسكي از افراد خانواده‌هاي متوسط‌الحال ولي مرفه يكي از شهرهاي جنوب آلمان و مردي بود در عقايد خود بسيار صميمي و در عين حال لجوج كه «سرمايه» ماركس را انجيل ثانوي مي‌پنداشت.
برنشتاين كه در اصول هوادار تحول سرمايه‌داري بود در كتابي تحت عنوان «سوسياليسم نظري و سوسياليسم تجربي» (Socialisme théorique et socialisme pratique) كه به سال 1899 انتشار يافت، يكايك عقايد و نظرات ماركس را مورد نقد و بررسي قرار داده گفت روش جدل كه به پيروي از هگل مورد استفاده قرار گرفته كاملاً مصنوعي است تا آنجا كه بر اساس آن ماركس پيروزي‌هاي ضد انقلابي را نوعي پيشرفت پنداشته و براي اثبات نظرات خود به شعبده‌بازي‌هاي منطقي واقعي دست زده است.
فلسفه مادي تاريخ نيز مخالف واقعايات است، كما اينكه انگلس دوست و يار وفادار ماركس با موافقت خود او در مقام تصحيح و تعديل آن برآمده كه رساله معروف «رد عقايد دورينگ» (Anti - Dühring) نمونه‌اي از آن است.
نظريه ارزش كار فقط كليدي است براي درك حقايق ولي نمي‌تواند به تنهايي چگونگي استثمار كارگران را در چهارچوبه سرمايه‌داري بيان و توجيه نمايد و در حقيقت وضع كارگران صنعتي كشورهاي غربي به نحوي نيست كه از نظريه ارزش اضافي و قانون مفرغ دستمزد استنباط مي‌شود: بسياري از كارگران صنايع در انگلستان دستمزدهايي به مراتب بيش از حداقل معيشت دريافت مي‌كنند و زندگي بالنسبه مرفه و آسوده‌اي دارند.
از طرف ديگر تحول اقتصادي و اجتماعي، نادرستي نظريه فقر دائم‌التزايد توده‌هاي مردم را نشان داده من‌جمله در انگلستان چنانچه آمار غيرقابل ترديد نشان مي‌دهد درآمد پولي اكثريت مردم افزايش و قوه خريد حقيقي ايشان بهبود محسوس يافته است.
همين حكم درباره قانون تمرگز نيز صادق است و در حقيقت ماركس ميان تمركز ثروت و تمركز واحدهاي صنعتي فرقي قائل نشده و نتيجه غائي بسط و توسعه شركتهاي سهامي را كه مباين تمركز سرمايه‌ها در دست چند تن توانگر است به هيچ وجه در نيافته است.
سرانجام پس از اين بررسي و نقد دقيق برنشتاين اظهار داشت كه طبقه كارگر آنچنانكه ماركس مي‌پنداشت واجد هماهنگي و اتحاد و تجانس نيست و براي تحول سرمايه‌داري به سوي جامعه‌اي كه فاقد تضادهاي موجود باشد بايد به توسعه و تشويق شركتهاي تعاوني مصرف توسل جست.
كائوتسكي در رسالاتي تحت عناوين مكتب ماركس و منتقدش برنشتاين (Le marxisme et son critique Bernstein)، انقلاب اجتماعي (La révolution sociale) و راه قدرت (Le chemin du pouvoir) با شدت بيان و لجاجتي كم‌نظير در مقام پاسخ به انتقادات برنشتاين و دفاع از نظريات استاد برآمد و او را به دشمني آشكار با مكتب ماركس و خرابكاري متهم كرد و گفت تجديد نظري كه برنشتاين در جامه هواداري و موافقت كلي در جستجوي آن است به تخريب و تغيير بي‌چون و چراي عقايد ماركس خواهد انجاميد.
برنشتاين نيز ساكت ننشست. يك جمله از پاسخ او به كائوتسكي بسيار مشهور است كه گفت: «اشتباه روشن و آشكاري را فقط براي آنكه زاييده انديشه ماركس و انگلس است، نمي‌توان مقدس و غير قابل شك و ترديد و انتقاد پنداشت و اگر اقتصادداني كه مخالف عقايد سوسياليستها است حقيقتي را بيان كرده باشد، آن حقيقت ارزش خود را از دست نمي‌دهد.»
متفكر فرانسوي ژرژ سورل كه پيشتر به او اشاره كرديم و بعداً نيز از او سخن خواهيم گفت، به نوبه خود طي چند مقاله مختلف در مقام توجيه و تعبير عقايد ماركس برآمد. سورل عقيده داشت كه نظريه ارزش-كار فقط در يك جامعه ابتدايي صادق است و اصولاً ماركس در نوشته‌هاي خود كار را گاه به معناي نتيجه فعاليت و كوشش يك جامعه با همه وسايل و ابزار فني و گاه به منزله حاصل تلاش و كوشش يك كارگر منفرد مورد بحث قرار داده كه البته اين دو يكي نبوده به كلي متفاوت هستند.
آنچه در عقايد ماركس و كائوتسكي، سبب تأثر و تأسف فراوان ژرژ سورل شده بي‌اعتنايي ايشان به اصول اخلاقي است، به خصوص كه توجه اصلي آنها به طبقه كارگر معطوف شده و نه به زحمتكشان و تهي‌دستان واقعي كه «ارازل و اوباش» نام نهاده شده‌اند و به مراتب بيش از كارگران صنايع، بدبخت و نيازمند بهبود و اصلاح هستند.
اين بود خلاصه‌اي از عقايد پاره‌اي از اهل نظر كه كم و بيش جزو ادامه‌دهندگان افكار ماركس به شمار مي‌آيند. حال خوب است اندك توجهي به نهضت‌هاي سياسي و اجتماعي كه از عقايد ماركس الهام گرفتند بياندازيم:
در آلمان نيروي طرفداران مؤمن ماركس به موازات تقويت نهضت سوسياليستي در آن كشور كه جنبه اصلاح‌طلبي داشت و نه انقلابي، اندك اندك تقليل يافت و طرفداران ماركس مانند سوسياليستهاي اصلاح‌طلب مجبور شدند براي جلب نظر افكار عمومي و بخصوص كشاورزان و توفيق در انتخابات تا حدي در عقايد خود تعديل كنند و مرام خود را با مقتضيات روز تطبيق دهند.
يكي از رهبران سوسياليستهاي آلمان موسوم به داويد (David) كه نمايندگي منطقه كشاورزي و خرده‌مالكي هس (Hesse) را داشت، با وجود مخالفت شديد كائوتسكي حزب سوسياليست را مقارن سالهاي 1894 و 1895 به قبول اين اصل واداشت كه قانون تمركز كارل ماركس در مورد كشاورزان صادق نيست و بايد در مسائل روستايي منافع فردي كشاورزان را، تا حد ممكن رعايت نمود و از راه‌حلهاي شديد اجتناب ورزيد.
مقارن همين احوال در آلمان اتحاديه‌هاي بزرگ كارگري تشكيل شد كه داراي جنبه انقلابي نبودند و بر اثر وضع و تصويب قوانين اجتماعي و كارگري كه مقام آنان را رعايت كرده و به رسميت مي‌شناختند، به صورت سازمانهاي ملي اصلاح‌طلب و صلح‌جو و غيرانقلابي در آمدند.
انگلستان كشوري بود كه ماركس بيش از همه آن را مستعد تحقق نظرات خود و نمونه‌اي بارز جهت اثبات صحت آنها مي‌پنداشت. در اين كشور عقايد او هوادار مهمي نيافت و حزب كارگر آن كشور كه از مكتب سوسياليستي موسوم به فابيان (Fabien) الهام مي‌گيرد به كلي از عقايد و نظرات و سبك و سليقه ماركس و نحله او به دور است.
در فرانسه عقايد ماركس ابتدا به وسيله دامادش لافارگ (Lafargue) و ژول گد (Jules Guesde) رهبر معروف سوسياليستها معرفي و منتشر گرديد. گد كه از هواداران انقلاب پاريس (Commune de Paris) بود در سال 1871 محكوم و مجبور به ترك وطن شد و در سال 1877 روزنامه‌اي به نام برابري تأسيس و منتشر كرد ولي تا حدي از عقايد ماركس دور شد چرا كه عقيده به تسلط بر حكومت حتي با استفاده از شدت عمل به صورت نظامي - و نه انقلابي - داشت. يكي ديگر از پيروان فرانسوي ماركس موسوم به بنو امالون (Benoît Malon) توجه خود را به مسائل اخلاقي و احساساتي در نهضتهاي كارگري معطوف داشت و ديگري به نام رنار (G. Renard) حفظ و حراست آزاديهاي انساني را اهم مسائل اجتماعي شمرد  كه البته اين هر دو نظر تا حدي با عقايد استاد متفاوت و مباين است.
اندك اندك جريان اصلاح‌طلبي در نهضت سوسياليستي فرانسه قوت گرفت. در سال 1896 آلكساندر ميلران (Alexandre Millerand) سياستمدار نامدار و رهبر حزب سوسياليست در آن زمان طي نطقي كه در سن مانده (Saint Mandé) ايراد كرد و در تاريخ مشهور است برنامه كار سوسياليسم فرانسه را تشريح كرده  و گفت، توسعه سوسياليسم بايد بطور طبيعي و موافق تمايل و خواسته افراد مردم انجام يابد نه با زور و جبر و فشار. سوسياليستها بايد با استفاده از موقعيتهاي انتخاباتي زمام امور هر كشور را به دست گيرند و انديشه‌هاي جهان‌وطني را كنار گذاشته براي تحقق آرمانهاي خود در چهاچوبه ملي و نه بين‌المللي كوشا باشند.
ژان ژورس (Jean Jaurés)، گرچه پاره‌اي نظرات ماركس را قبول كرد ولي مردي بود دلبسته به آرمانهاي عالي انساني و اخلاقي كه تأمين آزادي بشري را برتر از هر چيز ديگر مي‌دانست.
در بلژيك نيز سياستمدار و صاحب‌نظر مشهور هانري دومان (Henri de Man) در كتابي تحت عنوان در آنسوي عقايد ماركس (Au delà de marxisme, 1922) گرايش بسيار نسبت به آرمانهاي اخلاقي نشان داد و گفت تحقق سوسياليسم بايد در دو مرحله انجام يابد. در مرحله نخست بايد رفاه مادي كارگران به نحو مطلوب و رضايت‌بخش تأمين شود و سپس بايد كارگران بي‌اعتنايي خود را نسبت به اين آسايش و رفاه مادي نشان دهند زيرا خوشبختي را تنها از اين راه نمي‌توان تأمين نمود و سعادت بشر در توجه به معنويات است و نه به ماديات.
هانري دومان عقيده داشت كه عقايد ماركس داراي جنبه تخيلي و مباين و مخالف روحيه و طرز فكر حقيقي انسان است. سوسياليسم حقيقي آن است كه اعتلاي شخصيت انساني را تحقق بخشد. بنابراين سوسياليسم جنبه ارادي و اخلاقي دارد و بايد نيل به آن براساس يك هدف و آرمان عالي انجام پذيرد.
بدين ترتيب ملاحظه مي‌شود كه طرز فكر و استدلال هانري دومان بسيار دور از كارل ماركس است چرا كه تمام توجه او به مسائل انساني و اصالت شخصيت و احترام اراده و تمايل بشر معطوف بوده است.

ادامه دارد...

شنبه ۸ اکتبر ۲۰۱۱

آشنايي با افكار و عقايد كارل ماركس (قسمت هشتم)


د) تمركز سرمايه و فقر دائم‌التزايد مردم

بهتر است اين نظر ماركس را نيز در محك تجربه بيازماييم: در فرانسه تغييرات ميزان تمركز در رشته كشاورزي ميان سالهاي 1882 و 1892 بسيار ناچيز بوده است. آماري كه از سال 1892 تا 1929 در دست است، افزايش مختصر تعداد واحدهاي متوسط بهره‌برداري كشاورزي (10 تا 50 هكتار) كاهش ناچيز بهره‌برداري‌هاي كوچك (از يك تا ده هكتار) و تقليل فاحش بزرگ‌مالكي و تمركز (بيش از 50 هكتار) را نشان مي‌دهد.
وجود تمايل بارز به تمركز در قسمت صناعت و تجارت محل ترديد و شبهه نيست، ولي در پايان ربع اول قرن بيستم 96% واحدهاي صنعتي و 98.6% واحدهاي تجاري در فرانسه كوچك، يعني داراي كمتر از 10 تن كارگر و يا كارمند بوده‌اند و از آن پس نيز جريان تمركز در اين دو رشته به هيچ وجه مداوم و مستمر نبوده و نوسانات فراوان داشته است به نحوي كه منطقاً نمي‌توان وجود قانوني را از آن استنباط و استنتاج كرد.
ماركس عقيده داست كه منطقاً جريان تمركز پاياني نخواهد داشت تا مرحله انقلاب و تغيير نهايي فرا رسد. حقيقت امر اين است كه صرف نظر از نوع ساختمان اقتصادي جامعه و شكل حكومت، تمركز فقط در چهارچوبه محدود و معيني مفيد و عامل افزايش بازده و بهره‌وري است و اگر از اين حد متناسب بگذرد معايب و مضار آن به مراتب بيش از فوايدش خواهد بود. اگر بسياري از مؤسسات بزرگ و تمركز يافته و يا تراستهاي به ظاهر نيرومند دچار بحران و سقوط شدند، علت آن را بايد در تجاوز از همين حد متناسب (Optimum) جستجو كرد.
هدف نهائي ماركس نشان دادن اين امر است كه تحول اقتصادي و اجتماعي خواه ناخواه به برقراري سوسياليسم خواهد انجاميد ولي استدلال او روشن نيست و بناي آن بر اصول قابل ترديدي نهاده شده: ماركس مي‌گويد سابقاً هنگامي كه اصول اقتصاد و مبادلات فردي مرسوم و متداول بود، ارباب حرف و صنايع بر اساس سفارشهاي قبلي مشتريان و براي ارضاي احتياجات خريداران معين و شناخته شده‌اي كار مي‌كردند ولي اين وضع تغيير يافته و توليد جنبه «اجتماعي» يافته است چون هدف آن مجموع افراد اجتماع است نه مشتريان معين و مخصوصي. به عبارت ديگر مفهوم «بازار» و «مصرف» نيز جنبه «اجتماعي» به خود گرفته، نتيجه آنكه زيربناي اقتصادي جامعه بشري، «اجتماعي» شده است و به ناچار روبنا نيز بايد با آن هماهنگي و تطابق يابد.
به نظر ما نارسايي اين استدلال روشن است: اگر توليد به خاطر مشتريان ناشناخته و يا عموم افراد جامعه‌اي صورت بگيرد نمي‌توان گفت كه لزوماً جنبه اجتماعي و همگاني يا عمومي به خود گرفته است. چه بسا ممكن است امر توليد فردي باقي بماند ولي فعاليت آن نيز بر اساس سفارش قبلي و به خاطر مشتريان شناخته شده نباشد. در عمل هم اغلب چنين است. توسعه شبكه توليد مولود و معلول لزوم بسط و تعميم اصل تقسيم كار است نه نتيجه اجتناب‌ناپذير قانوني كه اجتماع بشري را به سوي سوسياليسم هدايت مي‌كند.
اگر مصرف هم جنبه عمومي يافته و روز به روز بازارها وسيع‌تر مي‌شود دال بر تحول به سوي سوسياليسم نيست و منطقاً اين دو موضوع با يكديگر ارتباطي ندارند. ماركس در تعبير و تفسير كلماتي چون اجتماعي (Social) ،  سوسياليست (Socialiste) ، اشتراكي و دسته‌جمعي (Collectif) و جهاني دچار اشتباه شده، معاني آنها را از يكديگر به درستي تميز نداده است. شايد بزرگترين اشتباه او در اين زمينه مربوط به شركتهاي سهامي باشد. ماركس بسط و توسعه اين شركتها را دال بر تمركز سرمايه‌ها مي‌دانست حال آنكه درست عكس اين است. بر اثر تشكيل و توسعه شركتهاي سهامي سرمايه‌ها هر چه بيشتر پراكنده شده و صاحبان درآمدهاي اندك و پس‌اندازهاي ناچيز مي‌توانند در تملك واحدهاي بسيار بزرگ صنعتي و اقتصادي شريك و سهيم گردند. صحيح است كه غالباً تشكيل شركتهاي تعاوني به بزرگتر شدن واحدها و تجمع عده بيشتري كارگر مي‌انجامد ولي اين امر تمركز سرمايه و مالكيت نيست بلكه بلكه تجمع سرمايه و پراكندگي مالكيت يعني درست نقطه مقابل آن چيزي است كه ماركس مي‌گويد. عملاً در اين موارد منفعت شخصي و اصل رقابت حاكم بر فعاليت واحدهاي مورد نظر است و ماركس در حقيقت جنبه فني مسأله را از جنبه اقتصادي و حقوقي آن به درستي تميز و تشخيص نداده است. تشكيل شركتهاي سهامي باعث توسعه و تعميم مالكيت خصوصي به گروههاي هر چه بيشتر و وسيع‌تر افراد جامعه گرديده، عامل مهمي در تسهيل تشكيل سرمايه به شمار مي‌آيد.
يالاخره بايد گفت كه جلد سوم سرمايه متضمن موضوعات و توضيحاتي است كه مستقيماً مباين اصول مندرجه در دو قسمت اول و انتقادي از نظريات قبلي مؤلف به شمار مي‌رود. من جمله در يك جا ماركس به تشريح شروطي پرداخته كه براي تحقق برابري قيمت فروش يك كالا و ارزش فروش آن ضروري است، حال آنكه تمام نظريات پيشين او درباره ارزش بر تساوي اين دو استوار بود. در جاي ديگر ماركس صراحتاً قبول كرده كه زمين و يا آب ممكن است به وجود آورنده ارزش و يا ارزش اضافي باشد در حاليكه نظريه ارزش-كار او مباين اين اصل است و امثال اين‌ها.


ادامه دارد...

یکشنبه ۱۱ سپتامبر ۲۰۱۱

آشنايي با افكار و عقايد كارل ماركس (قسمت هفتم)


   ب) ارزش

اساس و پايه همه عقايد ماركس همين نظريه ارزش اوست كه امروزه حتي يك نفر به جانبداري و دفاع از آن برنمي‌خيزد. عصاره نظريه ماركس اين است كه اساس ارزش تنها بر كار دستي نهاده شده و تنها بازوي انسان ممكن است خلاق ارزش بوده باشد. نه اختراع توليد ارزش مي‌كند، نه سازمان‌گذاري و نه مديريت. مبناي ارزش هر كالاي توليد شده تنها مقدار كار نهفته در آن است، نه فايده و ندرت. ولي مفهوم مقدار كار (Quantum de travail) كه ترجيع‌بند گفتگوهاي ماركس است دقيق و قابل سنجش نيست. ماركس براي اجتناب  از بن‌بست متوسل به «ميزان متوسط ساعات كار» مي‌شود و كار ساده و كاردستي را با ضريب خاص يكجا مي‌نهد ولي چنين معدل‌گيري خالي از اشكال نيست: اولاً) كارآموزي به معناي اعم را جز از راه ارزش و بهاي تقريبي سرمايه‌اي كه براي آموختن كار و يا حرفه‌اي لازم بوده، چگونه مي‌توان سنجيد؟ معدل‌گيري در اين زمينه بسيار دشوار است و با فكر اصلي و اساسي نظريه ماركس هماهنگ نيست. مثلاً بايد با معيار سنجش كار يك كارگر ساده، كار جراح قابل و متخصصي را كه يكي از بيماران خود را مورد عمل جراحي قرار مي‌دهد اندازه گرفت. ثانياً) تكليف كار كيفي و غير مقداري معلوم نيست. كار كيفي مستلزم حسن ختام، هوش و ذكاوت، كمال مهارت و چيره دستي كارگر است و به تعداد ساعاتي كه مصروف آن شده قابل بيان نيست. ثالثاً) ارزش كار پرزحمت و مشقت چگونه تعيين مي‌شود؟ اگر مبناي ارزش كالاها ساعات كار نهفته در آنها و ارزش خود ساعات كار اصولاً برابر فرض شود، چه كسي در پي انجام كارهاي دشوار يا پرخطر خواهد رفت؟
در چهارچوبه عقايد ماركس نفع هر كس در پر كار كردن است، نه در كار نيكو كردن. به عبارت ديگر ارج كميت به مراتب بيش از كيفيت است.
توسل به معدل حتي در آسانترين كارها پرداخت دستمزد معقول و عادلانه را مشكل و بلكه ممتنع مي‌سازد زيرا اغلب كارگران داراي نيرو، مهارت و كارامدي متوسط نيستند و شايد حتي مشخصات هيچ يك از ايشان با مفهوم مبهم «متوسط» تطبيق نكند. نتيجه آنكه مقدار كار متوسط لازم كه از محاسبات نظري به دست آمده باشد به ندرت با كاري كه واقعاً انجام شده برابر خواهد بود. نظريه ماركس كاملاً منتزع از واقعيات است و در علم آمار نيز بيان پراكندگي (La dispersion) از طريق معدل‌گيري و رقم متوسط (La moyenne) امري است دشوار اگر نه غيرممكن. بايد گفت كه نه تنها انتقال نظريه ارزش ماركس به عالم واقع بس دشوار است بلكه اساس آن نيز قابل دفاع نيست. به نظر ماركس تنها وجه مشترك همه كالاها اين است كه محصول كار هستند ولي اين تنها وجه مشترك كالاها نيست و وجوه ديگري نيز مي‌توان يافت، از قبيل تعلق داشتن به كسي يا وجود نوعي از انواع مواد اوليه ناشي از طبيعت. گذشته از اين همه، كالاها كم و بيش نادر و مفيد يعني داراي دو خاصيت مشترك ندرت و فايده هستند. چرا نبايد از اين دو عامل بسيار مهم براي توجيه ارزش استفاده كرد؟ بسيارند اقتصاددانان و صاحب‌نظراني كه ندرت را مبناي ارزش دانسته‌اند و كسي نيست كه منكر پيوند ناگسستني ارزش و فايده اشياء شده باشد حتي برخي با چيره‌دستي در مقام تلفيق اين دو نظر برآمده‌اند. (هواداران نظريه فايده نهائي و ارزش نهائي).
از اينها گذشته نظريه ارزش ماركس از بسياري جهات ديگر مغاير با واقعيات است:
اولاً) كار بخودي خود به وجود آورنده ارزش نيست. يك تابلوي نقاشي زننده نازيباي نامأنوس ارزشي ندارد و لو آنكه ساعتهاي طولاني براي ساختن و پرداختن آن به هدر رفته باشد. ارزشي كه تنها از كار سنجيده شود خواه‌ناخواه داوري عمومي و رأي مصرف‌كنندگان را ناديده مي‌گيرد.
ثانياً) بسيارند كالاهايي كه ارزش آنها با يكديگر برابر نيست ولي يك مقدار كار مصروف آنها شده است. چه كسي مي‌تواند ارزش و بهاي دو اثر هنري را فقط براي آنكه ساعات كاري كه مصروف آنها شده برابر است يكي بداند و از اهميت و تأثير ساير عوامل چشم بپوشد؟
ثالثاً) بسيارند كالاهايي كه ارزش دارند بدون آنكه اندك كاري مصروف آنها شده باشد: آب چشمه‌ها در نقاط خشك و بياباني، آبهاي معدني، پاره‌اي گياه‌ها و ميوه‌هاي وحشي.
رابعاً) نتيجه منطقي نظريه ماركس اين است كه ارزش در زمان تغييري نمي‌كند ولي همه مي‌دانيم كه اين طور نيست. شراب خوب با گذشت زمان ارزش بيشتري مي‌يابد، حال آنكه با تغيير سبك و سليقه روز بسياري ديگر از كالاها ارزش خود را از دست مي‌دهند (پارچه، لباس، كالاهاي زينتي). از اين قبيل مثالها چه در مورد اول (افزايش ارزش با گذشت زمان) و چه در مورد دوم (كاهش ارزش با گذشت زمان) بسيار مي‌توان زد.

   ج) ارزش اضافي

شايد انتقاد از نظريه ارزش اضافي ماركس بي‌فايده باشد چرا كه اساس آن، عقايد فوق‌الذكر او درباره ارزش است كه خود قابل قبول نيست ولي اين نظريه اساس و پايه ديگري نيز دارد كه همان قانون معروف به مفرغ دستمزدها است. اندك توجهي به موضوع اخير بي‌فايده نخواهد بود.
گذشت زمان و تحولات اجتماعي، نادرستي قانون اخير را بخوبي نشان داده است. بررسيهايي كه از طرف وزارت كار فرانسه در آغاز اين قرن به عمل آمد، نشان مي‌دهد كه طي قرن نوزدهم دستمزد حقيقي (Le salaire réél) يعني قوه خريد كارگران صنعتي بر اساس شاخص 100 در سال 1900 همواره در افزايش بوده است: 1810:55.4 . 1840:56.8 . 1870:69 . 1890:89.7 . 1900:100 . 1910:105.7 . همين جريان به نحو بارزتري در قرن بيستم ادامه داشته ولي شايد آمار سالهاي قبل از جنگ جهاني اول از نظر قربت زماني بهتر با نظريات كارل كاركس تطبيق نمايد.
اصولاً موضوع حداقل معيشت را كه پايه و اساس نظريه ماركس است مي‌توان به طرق مختلف تعريف و توجيه نمود. اگر مانند برخي ملاك و معيار قضاوت را ميزان و درجه رفاه كارگر و خانواده او اختيار كنيم، گر چه اين مفهوم مبهم و غير دقيق بوده بستگي به قضاوتها و عقايد فردي و شخصي دارد، ولي مسأله جنبه ديگري به خود مي‌گيرد. حداقل مورد بحث كه مانعي در راه بهبود زندگي كارگران و بهزيستي ايشان محسوب مي‌شد، به صورت مانع تقليل دستمزد و قوه خريد ايشان در مي‌آيد. در اين صورت به جاي قانون مفرغ بهتر است از قانون طلائي دستمزدها صحبت كرد.
غالباً نظريه كارل ماركس را در مورد ارزش اضافي با نظريه محصول خالص فيزيوكراتها مقايسه كرده‌اند. قدر مسلم اين است كه هر دو عقيده براي اهميت و تأثير يكي از عوامل توليد جنبه انحصاري قائل شده‌اند: فيزيوكراتها براي زمين و كارل ماركس و مكتب او براي كار.
ماركس از بيان خود درباره ارزش اضافي چنين نتيجه مي‌گرفت كه نفع سرمايه‌دار در اين است كه هر چه بيشتر نيروي كار را جايگزين وسائل فني توليد نمايد و از هزينه زندگي بكاهد تا حداقل معيشت كارگران، ناچيز و دستمزد ايشان اندك باشد. نتيجه شگفت‌انگيز استدلال فوق اين است كه كارفرما مي‌كوشد زندگي كارگر آسانتر و كم‌خرجتر باشد  حال آنكه كارگر قدر اين كوشش را نمي‌داند! حقيقت واقع در رفتار كارفرما و كارگر جز اين است. عملاً كارفرمايان تا حد ممكن مي‌كوشند ماشين را جانشين نيروي بازو كنند و كارگران مانند هر مصرف‌كننده ديگر هوادار  تقليل هزينه زندگي هستند و از آن حسن استقبال مي‌كنند.

ادامه دارد...

سه‌شنبه ۲۳ اوت ۲۰۱۱

آشنايي با افكار و عقايد كارل ماركس (قسمت ششم)


3-انتقادات

الف) فلسفه مادي تاريخ و مبارزات طبقاتي
در اين نظرِ ماركس تضادي هست كه تا كنون هيچ يك از هواداران بيشمارش به حل آن توفيق نيافته‌اند: از آنجا كه هر فكر و نظريه‌اي، اساسي مادي دارد كه دائماً در حال تغيير و تحول است، چرا خود عقايد ماركس بايد از اين حكم مستثني باشد؟ چرا نظريات ماركس تابع «قانون عمومي» و «تغييرناپذيري» كه بيان داشته نيست؟ اگر بخواهيم حتي روش و طرز فكر كارل ماركس را قبول كنيم، بايد بگوييم كه عقايد او و فلسفه مادي تاريخ منطبق با مقتضيات و شرايط مادي و اقتصادي قرن نوزدهم بود كه امروز ديگر وجود خارجي ندارد. هنگامي كه «زيربنا» تغيير يافته باشد، «روبنا» هم «محكوم» به تغيير و دگرگوني است و بايد با مقتضيات نوين هماهنگي يابد.
حقيقت اين است كه فلسفه مادي تاريخ، نتيجه مطالعات و بررسي‌هاي تاريخي نبود و اصولاً ماركس به هنگام تدوين «بيانيه حزب كمونيست» فاقد چنين مطالعاتي بود. اين نظريه براي توجيه عقايد و آراء خاصي ساخته و پرداخته و بيان شد و تنها آن وقايع تاريخي مورد توجه قرار گرفت كه ممكن بود به حال تفسير عقايد قبلي مفيد باشد و آن هم نه به نحو بي‌طرفانه و با روش نقد علمي.
گروهي ديگر از منتقدان تضاد ديگري را در عقايد فلسفي ماركس يافته‌اند: به نظر او تحول جهان تنها ناشي از عوامل مادي است ولي اين تحول به شكل يك جدل منطقي محض جريان دارد. چگونه مي‌توان قانوني را كه فقط مخلوق فكر انساني است بر تحول مادي كه خود حاكم بر اين فكر است، شامل دانست؟
رابطه‌ي ميان زيربنا و روبنا اصولاً روشن نيست. شبهه‌اي نيست كه اشكال مختلف ساختمان اجتماعي و حقوقي ممكن است با نوع خاصي از توليد اقتصادي تطبيق نمايند. جوامع متمدن آمريكاي جنوبي قبل از تسلط اروپائيان بهترين دليل بر اين نظر است.
هيچ كس منكر اين نيست كه عوامل مادي و اقتصادي در تحول تاريخي نقش و تأثير بسيار مهمي داشته و حتي در پاره‌اي موارد، مهمتر و برتر از همه‌ي عوامل ديگر بوده‌اند؛ ولي انكار تأثير و اهميت عوامل ديگر نيز صحيح نيست و نبايد چنانكه برخي از پيروان ماركس عقيده دارند، حتي ريشه‌ي همه‌ي جنگهاي كوچك و بزرگ تاريخ را انحصاراً در علل مادي و منافع اقتصادي جستجو كرد.
نظريه‌ي مادي تاريخ را به طور خلاصه مي‌توان چنين بيان داشت: اولاً) عوامل اقتصادي محرك كليه وقايع اجتماعي هستند. ثانياً) در ميان اين عوامل اقتصادي چگونگي ابزار توليد از همه مهمتر است. اشكال كار در اين است كه تحول نوع و چگونگي ابزار كار و وسايل فني خود مولود اختراعات فكر بشر يعني امري فردي و غير مادي است. ماديت تنها هدف و محرك جامعه‌ي انساني نيست و نمي‌تواند باشد. شهوات و افكار و آرمانهاي انساني در نحوه‌ي تحول وقايع و پديده‌هاي تاريخي نقش و اهميتي انكارناپذير داشته‌اند. آيا مي‌توان فراموش كرد كه جنگهاي مذهبي از همه‌ي منازعات ديگر بشر طولاني‌تر و خونين‌تر بوده است؟ آيا خنده‌آور نيست كه حتي علت شهادت‌هاي مذهبي را نيز در عوامل مادي و اقتصادي جستجو كرد؟
اصل مبارزه طبقاتي نيز مانند فلسفه مادي تاريخ مقرون به اشتباه است. خود مفهوم «طبقه» روشن و دقيق نيست و معناي درستي ندارد. ماركس سرمايه‌داران را «بورژوازي» Bougeoisie مي‌خواند، حال آن كه اين دو يكي نيستند و بر خلاف آن چه ماركس گفته ثروت ضابطه و ملاك طبقات اجتماعي نيست و اگر بتوان براي اين مفهوم غير دقيق ضابطه‌اي يافت يقيناً در نحوه‌ي به كار بردن درآمدها و پاره‌اي مشخصات اخلاقي خواهد بود و نه در ميزان ثروت.
گذشته از آن حدود طبقات اجتماعي معين نيست و مسلماً تعداد آنها از دو بيشتر است.
طبقات متوسطه كجا هستند؟ مقام ايشان چيست؟ كائوتسكي مي‌گويد اين طبقات در مبارزه طبقاتي جانب كارگران را خواهند گرفت. شايد اين نظر در بعضي موارد و برخي مواقع درست باشد. قدر مسلم اين است كه بعد از هر مرحله دشوار و هر فاجعه اين گروهها عامل اصلي و اساسي تجديد ساختمان اجتماعي را تشكيل مي‌دهند.
مبارزه‌هاي طبقاتي تنها ميان سرمايه‌دار (به معناي كارفرما) و كارگر نيست. ساليان دراز در انگلستان اهم اختلافات طبقاتي ميان كارگران مرفه و ساير كارگران بود و چه بسا اتفاق افتاده است كه منافع كارفرما و كارگر يكجا با منافع ساير طبقات اجتماعي، من جمله توده‌ي مصرف‌كنندگان كه از گراني قيمت‌ها، سنگيني ماليات و افراط در حقوق گمركي به ستوه آمده بودند، در تضاد واقع شده است.
جنگهاي ملي را نيز نمي‌توان به منازعات طبقاتي تعبير كرد. حقيقت واقع اين است كه همه‌ي طبقات ملتي با همه‌ي طبقات ملت ديگر به جنگ برمي‌خيزند. (ماركسيستهاي عزيزي كه اين مطلب را قبول ندارند لطفاً ضمن توجه به مناقشه خونين و طولاني اسرائيل و فلسطين دقت كنند كه چگونه منافع طبقه كارگر اسرائيل در گرو آوارگي مردم فلسطين از هر طبقه‌اي است؛ همچنين است قوانين مهاجرت و تابعيت و جنگهاي ملي بر سر منابع طبيعي - نگارنده وبلاگ)
منازعات و اختلافات طبقاتي، چنان كه تجربه همه ممالك بزرگ صنعتي نشان داده، با افزايش سطح زندگي و ترقيات وسيع اجتماعي به تدريج از ميان مي‌رود و مسائل به مراتب مهمتري پيش مي‌آيد كه پيشگويي‌هاي ماركس حتي قادر به تصور اندكي از آنها نبوده است.

ادامه دارد...